روز من شام خطر بود ، نمی دانستم
اشک من خون جگر بود ، نمی دانستم
به هوای تو نشستم به بام دگری
خانه ام جای دگر بود ، نمی دانستم
فتنه در کار دلم چند کنی ، چند بگو
حکم تو ، حکم بتر بود ، نمی دانستم
وسط کوچه ی ما یک در تاریک زدند
عشق ما تا دم در بود ، نمی دانستم
وسط خط کشی عشق ، جریمم کردند
پای من فکر سفر بود ، نمی دانستم
یار می خواست ببیند غم و هجران مرا
چشم من یکسره تر بود ، نمی دانستم
چشم بر هم نزده ، سفره ی ما برچیدند
عمر ما شام سحر بود ، نمی دانستم
پشت آن پنجره در باغ ، هوا بارانی ست
ساعتم گفت: در آنجا چه خبر بود ، نمی دانستم
کوزه ی عاطفه ام در وسط کوچه شکست
عابری گفت: قدر بود ، نمی دانستم
دوستی گفت ندا ، عشق و جنونت زچه روست ؟
گفتمش : کار هنر بود ، نمی دانستم
روز من شام خطر بود ، نمی دانستم
اشک من خون جگر بود ، نمی دانستم
به هوای تو نشستم به بام دگری
خانه ام جای دگر بود ، نمی دانستم
فتنه در کار دلم چند کنی ، چند بگو
حکم تو ، حکم بتر بود ، نمی دانستم
وسط کوچه ی ما یک در تاریک زدند
عشق ما تا دم در بود ، نمی دانستم
وسط خط کشی عشق ، جریمم کردند
پای من فکر سفر بود ، نمی دانستم
یار می خواست ببیند غم و هجران مرا
چشم من یکسره تر بود ، نمی دانستم
چشم بر هم نزده ، سفره ی ما برچیدند
عمر ما شام سحر بود ، نمی دانستم
پشت آن پنجره در باغ ، هوا بارانی ست
ساعتم گفت: در آنجا چه خبر بود ، نمی دانستم
کوزه ی عاطفه ام در وسط کوچه شکست
عابری گفت: قدر بود ، نمی دانستم
دوستی گفت ندا ، عشق و جنونت زچه روست ؟
گفتمش : کار هنر بود ، نمی دانستم...



